تبلیغات
هفت ساله مقدس من - عجله

عجله

سه شنبه 31 مرداد 1396 04:59 ب.ظ

نویسنده : سایه
اولش نبود...عصبی بودم که قول داده بود جزوه هارو بیاره اما نیومده بود...
زیر لب غر میزدم که اگه نمیتونست بیاره چرا گفت میاره....
داشتم با ی حرف میزدم غر میزنم این چه هم کلاسیه تو داری...
که دقیقا همون لحظه از جلو چشمم رد شد دوستم بلند اسمش گفت منم گفت چخبرته میشنوه الان....
بعدم که دوستم میگفت برو جزوه هارو بگیر....منم گفتم خیلی صب کن بابا...
اقا ما هرچی نگاه کردیم جزوه ای دست این بشر ندیدیم .کیفشم اینقدر کوچیک بود که جزوه توش جا نمیشد...حواسش بهمون نبود...هرچی اهسته صدا میزدم نمیفهمید....
منم کلافه شدم گفتم الو الو یهو نگاه کرد...منم هول شدم گفتم جزوه جزوه...ینی ابروم رفت....
رفتم میگم جزوه هارو میدین...از تو کیفه کوچیکش کلی جزوه اورد بیرون...
تعجب کردم...
ازش گرفتم جزوه هارو گفت دارم میرم زیراکس میخوای بدین از شماروهم بدم...
میگم مرسی...بعدم با دوستم میریم بنده خدا پشت سرمون میاد منم تند تند میرم....
وارد زیراکس میشیم جزوه هارو میگیره ازمون میده کپی بزنن...
منم غر میزنم که چقدر گرمه اه....
بعد با لهجه خیلی بانمکه شهرشون حرف میزنه میگه فلان جزوه کامل نیست .ی میگه بیا بنویسیمش...منم میگم نه من کار دارم...
لهجه لری داشت خیلی هم غلیظ حرف میزدم...
جوری که یه تیکه اشو اصلا نفهمیدم چی گفت...
بعد جزوه هارو داد دستمون تشکر کردیم ...رفتیم...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 05:31 ب.ظ