تبلیغات
هفت ساله مقدس من - خرید کفش+خواهر فروشنده شدیم

خرید کفش+خواهر فروشنده شدیم

جمعه 27 مرداد 1396 02:32 ق.ظ

نویسنده : سایه
چند روز پیش که رفتم کفش بخرم..جاتون خالی فروشنه مخمو خورد....همش حرف میزد کفشو میداد بهم میگفت بپوش خجالت نکش...از این حرفا...
بهم میگفت تو شبیه خواهریم...
 بین  دوتا کفش دودل بودم همش شک داشتم کدومو بپوشم...هی میگفتم مامان این خوبه یا اون..خخخ اخرش فروشنده که پسره 32-35ساله ایه برگشته میگه خواهر کوچولوی گلم الان مشکلت چیه یه کفشه ها..تو انتخاب واحدت چجوری تصمیم میگیری پس خخخ منم گفتم من ترم یکم ترم یک خودشون انتخاب واحد میکنن...پرسید رشته ات چیه...گفتم پزشکی...دیگه شروع کرد نصیحت کرد که حواست به مریضات باشه از این حرفا...از حرفاش خوش اومده خیلی خوب میگفت...حرفای حقی بهم میزد....
اخرشم خودش تخفیف داد گفت من تا حالا به یه نفرم تخفیف ندادم...اون.یکی همکارشم گفت راست میگه امروز خوش اخلاق شده...فک کنم جدی جدی من خیلی شبیه خواهرش بودم...
حسه یه پرنده رو دارم که از قفس ازاد شده....فراموشی خیلی خوبه...
گاهی یه سری ادم پیدا میشن که خیلی شبیه توان...و اینو فقط خودت میفهمی....
خخخ یادم نمیره اون روزی جلو  در انتظامات وایستاده بودم و درباره سرویس میپرسیدم....
 -شما میاین خیریه؟؟
من-هول میشم...میگم نمیدونم شاید...
میشه به بقیه بگین سرویس اومده بیان سوار بشن...
من-باشه میگم...
خخخخ مثلا میخواستم دعواش کنم...
بعضی ادما یه وجه های عجیب دارن که خیلی متفاوت با اون چیزی که نشون میدن..
مثلا اون روز وقتی تو شیرخوارگاه دنبال بادکنک میدویدی که بگیریش تا بدیش دست اون بچه ...وجه متفاوتو دیدم...یا اون روز که سجاده بدست رفتی سالن مطالعه نمازبخونی...
ادما وجه های متفاوتی دارن زود قضاوتشون نکنین لطفا....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 مرداد 1396 02:35 ق.ظ