تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست سی ام

پست سی ام

یکشنبه 5 دی 1395 02:58 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله.
سلام.
خوب از اونجا که خیلی وقته ننوشتم از شب یلدا شروع میکنم.
اغا ما شب یلدا از اونجا که همه سرما خورده بودیم موندیم تو خونه.
و من بی حوصله داشتم فیلم کیمیا رو نگا میکردم...
که خالم زنگ زد پشت خط پسرخاله مذکوره شیطون بود که داشت با مامان حرف میزد میگفت میخوام بیام پیشتون ...
تازه میگفت من انارو و هندوانه هم میخوام ها مامانم گفت بیا خاله جون.
دیگه نیم ساعت بعد رسیدن و منو پسرخاله شیزون 5 سالم بهم رسیدیم هی باهم حرف میزدیم بازی میکردیم وااااااااای خدا که چقدر بانمکه.. اومدیم تو اتاقم بازی کردیم کار دستی درست کردیم با تیلتش بازی کردیم هی شکلات میخورد...
باهم چند تا عکس سلفی گرفتیم...
اینقدر خندیم و خوش گذرونیم....
و همینجا یلدا رو به هم اونایی که نرسیدم بیام تبریک بگم تبریک میگم.
خدایا ؟؟؟ تو چرا اینقدر مهربونی؟؟؟
چرا اینقدر هوامونو داری ولی ما گاهی یادمون میره؟؟؟
خدایا خیلی دوست دارم ....
خیلییییییییییییییییییییییییی دوستتتتتتتتتتتتت دارم...
رو اینه اتاقم نوشته بود الهی گاهی نگاهی.... بابا اومده میگه خدا که گاهی نگاه نمیکنه خدا همیشه نگاه میکنه

+ ببخشید چند روزی نمیرسم بهتون سرم بزنم... ولی بعدا حتما میام بهتون سر میزنم

بعدا نوشت: وقتی میری بیرون یهو توسرما دلت هوسه بستنی میکنه و بستنی کاکائویی میگیری. بعدم تو سرما رو ب منجمد شدن میری ودندونات بهم میخورن.
 ا.ا میخواد تو کانال قرانیش کمکش کنم. خیلی سرد و دلخور جواب میدم بهش چون چند روز قبل حرفی زد ک ناراحت شدم.






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 6 دی 1395 02:16 ق.ظ