تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست بیست و هفتم

پست بیست و هفتم

جمعه 26 آذر 1395 05:21 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله.

نگاه به ساعت میکنم خیلی تایم نیست تا اذان مغرب هنوزم نمازمو نخوندم ...رو تخت ولو شدم یه طرفم دستماله یه طرفم گوشیم و لپ تاب یه طرف شارژر گوشی و کش موم و پتوم.
سرما خوردگی داشت بهتر میشد دوباره داره اوج میگیره ...سوزش گلو به حدیه اب دهنم به زور قورت میدم....
ازم پرسید مگه م برات مثله خواهر نبوده ... گفتم ما دوتا دوسته صمیمی فقط بودیم میگه در عجبم چطور دیگه بهش پی ام نمیدی گفتم باهاش قطع رابطه کردم نمیدونم این اشکی که از چشمم میاد ماله سرما خوردگیمه یا ماله حرف دیشبش.. که گفت م.ا  برام از  ر  هم بهتر بود... منم فقط گوش میدادم...
گفت بده  م.ا نگی هااااااااااااا ...من گفتم من بدشو گفتم؟؟؟ من فقط میگم دیگه باهاش در ارتباط نیستم....
حرص میخوردم اما به روی خودم نمیوردم... به روی خودم نمیوردم که همه ولش کردن رفت فقط من هواشو داشتم... به روی خودم نمیوردم که تو این مذت هر وقت حالش بد بود خواستم حالشو خوب کنم....
به روی خودم نمیارم که میخواستم با اونم قطع رابطه کنم اما خودش دوباره اومد ...به روی خودم نمیارم که میدونم دروغ میگه که میگه تو واقعا شبیه رزایی واسم...
به روی خودم نمیارم هیچی...........
دیشب کلی فکر کردم...من از اول اشتباه کردم.... اشتباه کردم خواستم کمک کنم...
مگه من چیکاره ام که بخوام بهش کمک کنم...
شاید از روزی فهمید من کیم خواستم باهام لج کنه.. گرچه فک کنم ا.ا  بهش گفته بود من کیم
اون منو نماد لجبازی میدونه.... دیشب میگه بهت میگم این کارت اشتباه بود بگو باشه... منم گفتم من توقع داشتم...
نمیدونم چرا اما احساس میکنم از م .ا بدم میاد...
میگه چطور اون خواهر خودت نمیدونستی؟؟؟
دلم یه اهنگ خوب میخواد خسته شدم بسکه اهنگ تکراری گوش دادم....
مسخره است که میگه به م.ا یه چیزی گفتم از دستم ناراحت شده... میگم واقعا همچین چیزی گفتی ؟؟؟ میگه اره میگم حق داره ناراحت بشه میگه من حق دارم...
میگم من که نمیدونم سر چی دعوا کردین که بگم حق با کیه ....میگه بهتره دخالت نکنی...حرصی میشم میگم من دخالت نکردممممممممم دارم میگم نمیدونم حق با کیه....
عصبی کرده... چون از من بزرگتره میخواد بهم زور بگه...
دیگه تحمل رفتارش از دستم در رفته...
اصلا بدرک.....
مسخررررررررررررس خیلی مسخررررررررررررررررررررررس....
دیگه داری حوصله مو سر میبری...
دیگه کم کم تمام رفیقام دارن حذف میشن از زندگیم فقط مونده این اخرررری..... دیگه داریم به ته رفاقتمو میرسیم....
اما تو با بقیه رفیقام فرق داشتی تو مثله عضوهه خانوادم بودی...
اما میخوام توروهم حذف کنم... به دلایلی که فقط خودم میدونم و تو هیچ وقت متوجه اشون نشدی...
چقدر این اهنگ همیشگی شادمهر رو دوست دارممممممممممم...
کلا دیوونه اهنگایه شادمهرم...
داداشم دیشب بهم میگفت تو کارایی میکنی که بزرگتر از سنت بهم میگفت تو سنه خودت باشه....

بعدا نوشت: چقدر این نوشته رو دوست دارم. یکی از دوستان فرستاده برام.
آدم ها استعداد عجیبی در
فراموش کردن خوبی ها دارند!
نمیتوانی آن ها را به درستی بشناسی
هر آدمی در وجودش
کمی از خود واقعی اش را پنهان میکند!
دست خودشان که نیست
خودشان کمی پنهان کاری را دوست دارند!







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 آذر 1395 07:49 ب.ظ