تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست بیست و چهارم

پست بیست و چهارم

جمعه 19 آذر 1395 01:58 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله

سلام.
نمیدونم شاید یکم دلم گرفته از ا.ر چون روز دانشجورو تبریک نگفت درسته من هنوز دانشجو نشدم اما نمیدونم چرا دلم خواست بهم تبریک بگه...
تابستون یادمه ساعت چهار خوابیدم ساعت 10 بیدار شدم طبق معمول اول به گوشیم سر زدم وقتی وارد تل شدم دیدم پی ام داده نگاش کردم یه متن بود درباره پزشکی اخرشم نوشته بود روز پزشک مبارک اون لحظه رو تخت بودم بلند شدم مثله جت یه بار دیگه متنو خوندم خیلی ذوق کردم که یکی بهم روز پزشک رو تبریک گفت قبل از اعلام نتیجه ها واقعا یکی از قشنگترین کارایی بود که یک نفر میتونست در حقم تو اون زمان انجام بده...منم بهش تبریک گفتم...
دلم خواست بهم روز دانشجو تبریک بگه...
این روزا دلم گرفته خیلی گرفته میخوام یه کاری کنم هرچقدر زور میزنم تلاش میکنم بازم به دره بسته میخورم...کم کم دارم ناامید میشم از عملی شدنش..
ا.ر ازم نظر خواست واسه ساخته فیلم کوتاهش منم چنذتا ایده به ذهنم خورد ولی گفتم بزار از م.ع کمک بگیرم راستش با م.ع سرسنگین شدم... با این حال واسه کمک به ا.ر رفتم پی ام دادم بهش گفتم ایده بده اونم گفت وای دوماه دیگه دانشجو میشی میری دانشگاه از این حرفا منم عصبی شدم برگشتم گفتم اصلا متوجه شدی من چی گفتم میگم ایده میخوام  واسه فیلم اونوق تو میگی دوماه دیگه دانشجو میشی...اونم گف باشه تا فردا عصر صبر کن ببینم میتونم موضوع و داستان خوبی بهت بگم گفتم اوکی...
بعد به سما هم پی ام دادم از اونم کمک خواستم همون موقع چندتا ایده داد که عالی بودن...
چند روزیه سما نیست بسی دلمان برایش تنگست...
سما کجایییییییییی ؟؟ دقیقا کجایی؟؟
دیروز رفتم دنبال مانتو میخواستم یه مانتو خوب بگیرم برای دانشگاه بعد مامانم گفت بیا بریم به این فروشگاهم یه سر بزنیم خخخ از شیرمرغ تا جون ادمی زاد داشت..
هیچی اقا از همون اولی وارد شدیم یه دختر پسرم وارد شدن هر دوتاشونم متشخص...اقا من نمیدونم چرا فضولیم گل کرده بود بفهمم دوستن یا نامزد هیچ اقا تو همه ردیفا باهم بودیم منم گه گاهی زیر چشمی نگاه میکردم ببینم چیکار میکنن باور کنین از اون ادمایم که اصلا برام مهم نیست اما نمیدونم چرا دیروز برا این دوتا فضولیم گل کرد...
خخخاقا من اینارو زیر نظر  گرفتم تا ب این نتجیه رسیدم دوستن...بعد اخر بار که رفتیم پای صندوق  یهو چشمم خورد بهشون اقا یه لحظه دست یارو انشگتر دیدم باخودم گفتم این قد این دوتا بدبختو زیر نظر گرفتی خوب همون اول یه نگا به انگشتاشون میکردی...بعد در همون حین زوم کردم رو دست چپ دختره که متاسفانه نتونستم ببینم که انگشتر داره یا نه دیگه حساب کردیم اومدیم بیرون منم اخرش نفهمیدم چی شد...
خدایی نمیدونم چرا دیروز این قدر فضولیم گل کرد اونم منی که اصلا برام مهم نبود
دیگه هیچی...
شما چخبرا؟؟؟






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 19 آذر 1395 02:25 ب.ظ