تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست بیست و دو

پست بیست و دو

یکشنبه 14 آذر 1395 08:37 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله.

ادامه داستان جلسه کنکور ...
اقا ما نشستیم اومدن دفترچه هارو توزیع کردن...
نگاه کردم بهشون دیدم تو کاور بسته بندین...
گفتن شروع ازمون...
با بسم الله رفتم سمت دینی همیشه دینی رو اول میزدم نقطه قوتم بودم....چشمتو روز بد نبینه دیدم اقا دینی سخته استرسم فوران کرد هرچی بلد بودم زدم
رفتم ادبیات دیدم ادبیات چقدر اسونه( حالا اونایی ادبیاتشون از من قوی تر بود میگفتن ادبیات سخت بود من نمیدونم چرا ادبیات برام اسون شده بود)
رفتم عربی قواعدش برام سخت بود یکم.. بعدم زبان وقتی صفحه زبانو باز کردم اموات خودمو جلو چشمم دیدم اقا اینقدر سخت بود که میخواستم وسط جلسه بزنم زیره گریه...خدایی در حده دکترا داده بودن... هرچی میرفتم جلو با شک میزدم به خودم میگفتم بعدی اسونه حتما میدیم نه بابا دیدم از این زبان بخاری بلند نمیشه واسه ما رفتم سراغ دینی چندتا سوال دیگه هم زدم ... بلندگو اعلام کرد وقت تمام اومدن دفترچه رو گرفتن...
هیچی ما محو سوالات زبان بودیم در همین حین دفترچه اختصاصی رو برداشتم... با زیست نقطه قوتم شروع کردم...
یا خدا تست یه جوری بودن قشنگ سرجلسه فهمیدم از اون نوع تستا با طاهر اسون ولی وحشتناک گول زنک هیچی به خودم اومدم دیدم یک ساعت چسبیدم به زیست سریع رفتم سراغ فیزیک بعدم شیمی تو شیمی یه لحظه رفتم اون دنیا اموات خودمو سلام دادم برگشتم...ینی دکترا که هیچ فوق دکترا میخواست...
بعدم ریاضی که اسون داده بودن... بعدم پایان ازمون...
من عصبی بودم ایناهم میگفتن بشینین تا همه چیو بشمارن بعد در سالنو باز کنن برین...دیگه م.ع اومد باهم حرف زدیم میگفت زیستاش اسونن من گفتم از اون سوالایی بودن که قشنگ گول میزدن اون گفت نه اسون بودن که حالا بعد از اعلام نتیجه ها به حرف من رسید...
هیچی از ازمون با قیافه پکر اومد بیرون اومد خونه ....به اسونیا که نوشتم نبود استرسم اینقدر زیاد بود که سره جلسه احساس کردم یه لحظه قلبم وایستاد....
خلاصه یه چیز میگم یه چیز میشنوین...خدا نصیب گرگ بیابونم نکنه...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 14 آذر 1395 08:55 ب.ظ