تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست بیست یک

پست بیست یک

شنبه 13 آذر 1395 06:44 ب.ظ

نویسنده : سایه
بسمه الله.
امروز تو یک وب بودم نوشته بود کارت ملی منم یهو یاد گرفتن کارت ملی افتادم...
پارسال رفتم کارت ملی بگیرم بگدریم از اینکه تو دوره اوج کنکور بود من صورتم جوش زده بود زیر چشمام گود افتاده بود سیاه شده بود ... اصلا یه وضعی ..
رفتم عکسو گرفتم ...
روزی که کارت ملیمو فرستادن اداره پست...فک کنم ماه اخر کنکور بود یا شایدم یه هفته ای بود به کنکور من اون موقع ها یه مانتو جلو بسته گشاد که سه تا اندازه من جاش میشد میپوشیدم تو خونه چون هوا گرم بود خوبه بود... من اینو تو خونه میپوشیدم که روز کنکور میخواستم اینو بپوشم عادت داشته باشم... خلاصه انس گرفته بودم باهاش...
دیگه ظهر بابام گفت کارت ملیت رسیده اداره پست گفت بریم بگیریمش منم با همون مانتو فقط سریع مقنعه سرم کردم سریع کفشامو کردم پام رفتم سوار شدم که بریم کارت ملیمو بگیرم بماند که دفترچه لغت زبانم دستم بود کلم تو کتاب بود و میدویم سمت ماشین...تو راه که داشتم میخوندم یهو دیدیم ترافیکه نگاه کردم دیدم یه تصادف وحشتناک شده... خوب نگاه کردم دیدم ماشینه خورده به تیر برق و خلاف جهت لاین خیابون قرار گرفته از کنارش که رد میشدم توش نگاهم میکردم از تو ماشین دیدم یه زنه میانسال توش بود و یه مرد میانسال نگاه کردم دیدم کیسه هوا جلو خانومه گره خونه خانومه هم افتاده بنظرم مرده بود...
از این صحنه که گدشتیم تو دلم میگفتم کاش من الان پزشکی میخوندم میرفتم پایین کمکشون میکردم...
رسیدیم اداره پست منم با این مانتو گشاد و تیپ کاملا داغون پیاده شدم رفتم جلو در منتظرش موندم قرار شد بابام بره تو نوبت من شد صدام کنه منم را میرفتم لغت حفظ میکردم ... دیدم هوا بیرون گرمه...رفتم تو ... درو که باز کردم یه باد خنک خورد بهم.. نگاه کردم بابامو دیدم رفتم سمت صندلیا  نشستم و ادامه دادم به خوندن لغتم گه گاهیم نگاه میکردم ببینم نوبت من نشده که برم پیش بابام...یکی از این کارکنان پسره همش نگاه میکرد منم عصبی شدم میخواستم برم بگم تاحالا یه کنکوری که یه ماه دیگه کنکور داره ندیدی...هیچی دیدم بابام داره میره سمت در اخه موقعی اومد تو بابام ندیدم.. منم رفتم بابا صدا کردم بابا رفتم سمت باجه منم بدو بدو با اون مانتو گشاد میرفتم سمت باجه ...دیدم دوباره یه پسره که نشست رو صندلیا داره منو نگاه میکنه...
خودمو زدم به بیخیالی اخه من همیشه لباسام اتو کشیده و مانتوم تنگه حالا اینکه با این تیپ میرفتم بیرون خوب برا خودمم یکم سخت بود ... دیگه کلا بیخیال شدم با خودم گفتم ایشالله همتون ده بار کنکور بدین که یه کنکوری میبین اینجوری نگاه نکنین... منتطر موندم کارتموبدن همون موقع باجه کناریمون یه اقا میانسال همراه خانومش بود داشت با اقایی که اونجا کار میکرد حرف میزدم اونم اومده بود کارت ملی خودشو زنشو بگیره بعد داشت واسه اقایی که اونجا کا میکرد توضیح میداد این انگشت انگشت فلانه از این حرفا فهمیدم پزشکه که داره این جوری از اناتومی میگه...
هیچی کارتو گرفتم عکس روشو دیدم به اموات کنکور و اونی که این عکسو ازم گرفته سلام رسوندم...
اینم از کارت ملی ما...
حالا از کنکورم بگم که با اون مانتو رفتم سرجلسه...
اقا تا ده شب داشتم میخوندم بعدش نمازمو خوندم یه صفحه قران خوندم یازده رفتم تو تخت که بخوام...یک ساعتی غلت زدم خوابم نبرد اون شب مامنم اومد تو اتاق من خوابید هرچی زور زدم خوابم نبرد نه که خسته نباشم نه اتفاقا اینقدر خسته بودم اما ضربان قلبم شدید بود صداش نمیزاشت بخوابم دیدم نمیشه خوابیدم مامان صدا زدم دیدم اونم نخوابیده ..گفتم خوابم نمیبره یه نیم ساعت گذشت دیدم خوابم نمیبره دیگه مجبور شدم قرص بخورم فک کنم یک یک نیم خوابم برد...صب مامنم رفت از اتاق بیرون وضو گرفت اومد همین که اومد تو اتاق درم پشت سرش بست من با صدای در از خواب پریدم و باز شدن چشمام مصادف شد با لامپ روشن کردن توسط مامانم نور وحشتناک خورد تو چشمم سر درد شدم... دیدم ساعت5 خوابم نبرد مامانم داشت واسم قران میخوندم پاشدم رفتم نمازمو خوندم کنار سرجاده دراز کشیدم تو دلم گفتم خدایا من شدید سر دردم اگه ربع ساعت بخوابم حالم بهتر میشه کمکم کن لطفا که بخوابم از اونورم این همسایمون با دوستاش بلند بلند مسخره بازی در میوردن میخندیدن... داشت گریم میگرفت که خوابم برد نیم ساعت بعدش بلند شدم رفتم صبحانه خوردم.. استرس شدید داشتم صبحانه به زور خوردم اماده شدم با همون مانتو گشاد رفتم سره جلسه...
وقتی رسیدم به محله ازمون با بدختی تونستم بفهمم صندلیم کدوم ردیفه رفتم داخل 7:30 رسیدم اخرین نفرایی بودم که رسیدم سالن پر بود استرس دوبرابر شد...رفتم تو ردیف دنبال صندلیم... پیداش کردم نشستم...پناه اوردم به ایه خوندم استرسم شدید بود زیاد تکون میخوردم کناریم برگشت گفت اب همراته فک کردم خودش میخواد گفتم اره بیا گفت نه خودت بخور استرست زیاده...
خوردم یکم...حالا دستشوییم گرفت از استرس هیچی به اون مسول ردیف گفتم دستشویی کجاست ده دقیقه هم تا شروع ازمون بود ته سالن بود منم اول سالن نگاه کردم به مسافت گفتم بیخیال نمیرم پشت سریم گفت برو وسط ازمون که بدتره بخوای بری...
یهو دیدم یه دختره اومد سمت از اون ردیف گفت بیا باهم بریم بعد دیدم چندتا دیگه همه بلند شدندیگه دسته جمعی رفتیم سمت دستشویی فک کنم 7-8 نفری شدیم رفتیم...برگشتیم... نشستم شروع کردن قران خوندن یهو دیدم دارن سوره کوثر میخوندن ته دلم ارامش اومد رو لب لبخند اخه من تو یک ماه اخر کنکور هر وقت میترسیدم خسته میشدم پکر بودم استرس داشتم میرفتم سوره کوثر میخوندم... به فال نیک گرفتم...
دیگه دفترچه هارو توزیع کردن...
شاید بقیه جلسه کنکورو تو پست بعد گذاشتم...
شبتون خوش



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 آذر 1395 07:24 ب.ظ