تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست نوزده

پست نوزده

چهارشنبه 10 آذر 1395 02:49 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله.

سلام.
نمیدونم ادم فضول تر از من یا باادبانه تر  کنجکاو تر از من تو این دنیا وجود داره....
اخه این حجم از کنجکاوی درون یک ادم زیاد عجیب نیست؟؟؟
ینی واقعا خودمم نمیدونم چرا این شکلیم.
اخه نمیدونین من  با همین کنجکاوی هام تا حالا چقدر دروغایه ادمارو کشف کردم...
تا 6:30 صب بیدار موندم داشتم رمان 1191 صفحه ای که دیشب ساعت یازده شروعش کردمو میخوندم و تا صفحه 500 جلو رفتم تازه ساعت 6:30 هم مگه میتونستم دل بکنم همش با خودم میگفتم یه صفه دیگه به خودم میومدم میدم ده صفه خوندم.
خلاصه ساعت 6:30 تصمیم گرفتم دل  از جانان خودم (رمانو میگم هاااا) بکنم و بیام بگیرم بخوابم موقعی که میخواستم بخوابم این قدر به جون خودم غر زدم حالا ازت کم میومد میخوابیدی بقشو بخونی ملت ساعت 6:30 از خواب بیدار میشن اونوقت تو تازه میخوای بخوابی این چه وضعشه..حالا خدا کنه صب کسی نیاد بیدارم کنه (حالا خوبه ساعت 6:30 بودو من میگفتم صب کسی نیاد بیدارم کنه) هیچی اومدم بخوابم که یادم اومد ساعت گوشی از دبروز تنظیمه با اه نفرین بلند شدم رفتم گوشیمو برداشتم الارامشو خاموش کردم...حالا داشتم باز به جون خودم غر میزدمه اخه تو ساعت 8 بلند میشی که این بدبختو همیشه رو 8 تنظیم میکنی خوب اصلا چرا تنظیمش میکنی وقتی بدبخت خودشو میکشه بیدارت کنه وقتیم از خواب بیدار میشی خاموشش میکنی دوباره میری تو خواب هفت پادشاه...همینجوری که به جونه خودم غر میزدم چشمام گرم شد خوابم برد اغا ساعت10:30 دیدیم یکی همش در میزنه فک کردم در اتاقه منم با هزار غر ب جونه خودم بلند شدم دیدم بابا دارم در اتاقه داداشمو میزنه دوباره ب خودم نفرین کردم
بعدش دیدم تلاشام برای خواب بی فایده است اومد نشستم دوباره ادامه رمانو خوندم دیگه الانم رفتم یه چیزی خوردم میخوام دوباره رمانو ادامه بدم.... بسکه فضولم میخوام ببینم چی میشه...
گزچه بگم همون دیشبم طاقت نیوردم رفتم چند صفحه اخرشو خوندم ک ببینم اخرش چی میشه...
خوب چیکار کنم داشتم میمردم ببینم چی میشه
اسمه رمانش در حصار تنهایی من دوست داشتین بخونین جالب بود...البته خودم هنوز یه 400 صفه ایش موندم تمومش کنم....
چشمام دارن میترکم ولی محلشون نمیدم بازم به خوندن ادامه میدم.
فعلا.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 آذر 1395 03:09 ب.ظ