تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست هفده

پست هفده

جمعه 5 آذر 1395 12:52 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله.

بعد از بحثی که بین منو ا.ر اتفاق افتاد اخرش برگشت گفت مهم نیست ناراحت نیستم منم کلافه شدم  گفت خوب بگو اون گف صب حرف بزنیم و دیروز نیومد که حرف بزنیم این ینی ناراحته اونم به صورت خیلی شدید ولی منم از دستش به شدت ناراحتم بخاطر همین بهش پی ام ندادم.
 دیروز با م.ع حرف زدم اینقدر سر ب سرش گذاشتم و یادی از خاطرات دوران قدیم کردیم و کلی خندیدیم .
دیروزززززززززززز برف اومد م.ع رفتن بیرون برام عکساشو فرستاد خیلی قشنگ شده بوددددددددددددددددد.
هوارو میگم ها.
هوا ب شدت سرده...
دیروز طبق عادت همیشم وقتی برف میاد منم اهنگ روزای برفی رو میزارم گوش میدم , گوش دادم.
دلم به شدت برای پسرخاله مذکور ک در پستایه قبل حرفشو زدم تنگههههههههههههههههههه.
واییییییییییییی چقدر دوست داشتنیه.....
دیروز مامان بزرگه خانوم دعوت کردن برای اش ولی مامان گف ما نمیام هوا سرده برف باریده سخته...
قیافه من در اون لحظه
دیروزم ادامه سریالو دیدم.
برام دعا کنید یه کاری میخوام بکنم دعا کنید بشه ....
خدایاااااااا؟؟؟
میشه؟؟؟
خدا...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 5 آذر 1395 01:06 ب.ظ