تبلیغات
هفت ساله مقدس من - پست هفتم

پست هفتم

چهارشنبه 5 آبان 1395 09:34 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسم الله.
سلام.
من بسی خسته و بی حوصله ام چون از بچگی وقتی عصرا میخوابیدم بعدش که بیدار میشد بی حوصله میشدم. الانم دقیقا همینجوریه از خواب بیدار شدم و بی حوصله ام.
یه دوست پیدا کردم که اونم نیمه دومه خخخ خوب همو درک میکینم سما جانو میگم.
دیگه اسم بچه هارو نمینویسم مخفف مینویسم.
ا.ر امروز بهم پیام داد و بحث خودش و اون هم دانشگاهیشو نشونم داد حالا یه بحث میکنن خخخ اعصاب نداره میگه اگه به کاراش ادامه بده میرم شکایت میکنم. اخه هم دانشگاهیش بهش تهمت الکی زده...
دیشب که حرف میزدیم مخشو خوردم بسکه حرف زدم.
اغاااا من دیوونه این کوچولو تازه به دنیا اومده شدم خیلی نانازه دوسش دارم.
م.ع هنوز حالت قهر باهاش دارم بسکه رفیق با معرفتیه  هه.... واقعا برایه خودم متاسفم که اسم امثال اینرو میزاشتم دوست.
 تاحالا شده از حرف زدن از بعضی ادما خسته نشین هی بخواین با باهاشون به دلایل مختلف حرف بزنین...
ه.ق در حال حاضر بهترین رفیقمه با اختلاف سنیه سه سال خیلی بچه خوبیه...
دلم مسافرت میخوادددددد.
اون دوست عزیز که نظرخصوصی دادن واسه روش مطالعه زیستو شیمی براشون فرستادم...
دیشب با ا.ر دعوام شد خخخ یه جوری برخورد کردم اخه یه حرفی زد  فک کردم قصد داره مسخرم کنه حالا منم دعوا خخخ بدبخ برگشته میگه نه بخدا همچین قصدی نداشتم....
دلمان بسی برایه یکی از دوستانمان تنگهههههه.
برم تلویزیون ببینم .
شبتان ارام ....
خداحافظ تا غرهایه بعدی من خخ




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 5 آبان 1395 09:48 ب.ظ