تبلیغات
هفت ساله مقدس من

پست کنگر خورده لنگر انداخته

دوشنبه 8 آذر 1395 03:48 ب.ظ

نویسنده : سایه

بسمه الله

سلام.
این پست , پست کنگر خورده است یا به قول بقیه پست ثابت...
اهم اهم صدا میاد؟؟؟
به نام خدا ...
یک عدد دانشجوی پزشکی که عزمشو جزم کرده بیا اینجا روزمرگی هاشو بنویسه تا اگه خدایی نکرده در سن 60 سالگی اتفاقات زندگیشو یادش رفت جایی باشه که اونارو ثبت کرده باشه...و هی بیاد بخونه این روزمرگی هارو هی وسطش یه آه بکشه بگه هی جوونی کجایی , چقدر زود گذشت, یادش بخیر
اینجا پر از خاطرات خوبه بده...
اینجا جایه که وقتی دلم از دنیای واقعی گرفته میام مینویسم تا شاید اروم بشن درد هام...
اینجا جایه که از شیرینیه زندگی هم مینویسم...از اینکه زندگی با تمام سختی هاش شیرینی هایم داره...
زندگی من خلاصه شده تویه پزشکی صدایه پاشایی و شادمهر و بستنی زمستونی و قدم زدن و بارون و خندیدن با صدای بلند...
با احتیاط وارد شوید اینجا هرچند مجازیس اما واقعیست....
بهمن دانشگاهم باز میشه در حال حاضر تا بهمن در بیکاری محض به سر میبرم .
مطالب از یه جایی به بعد رمز دار میشن بنا به دلایل شخصی. هر کی رمز بخواد بگه تا بهش بدهم.
موفق و موید باشید..
و من الله توفیق









دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 29 دی 1395 01:12 ب.ظ

اومدم

سه شنبه 14 شهریور 1396 09:50 ب.ظ

نویسنده : سایه
بسمه الله....
سلام....
دوباره میخوام بنویسم....نوشتن ارومم میکنه....
یه چیزارو درست کردم....
یه چیزایی رو باید درست کنم.....
دعا کنیننننن....
خدا خیلی مهربونههههه....
هوامونو داره....
دعا یادتون نره



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 14 شهریور 1396 09:52 ب.ظ

پایان...

چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:13 ب.ظ

نویسنده : سایه
پایان.....
اینجا....
پایان یافت....
دیگه نوشته ای اینجا نمینوسم....
نمیدونم شاید یه روز نوشتم ....اما تا وقتی نتونم خیلی چیزارو درست کنم دیگه نمینویسم...
واسم دعا کنین....
دلم گرفته.....
شاید دیگه هیچ وقت ننویسم....
خدایا خودت کمکم کن....
خودت هوامو داشته....
خیلی تنهام خدا...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 شهریور 1396 02:20 ب.ظ

عجله

سه شنبه 31 مرداد 1396 04:59 ب.ظ

نویسنده : سایه
اولش نبود...عصبی بودم که قول داده بود جزوه هارو بیاره اما نیومده بود...
زیر لب غر میزدم که اگه نمیتونست بیاره چرا گفت میاره....
داشتم با ی حرف میزدم غر میزنم این چه هم کلاسیه تو داری...
که دقیقا همون لحظه از جلو چشمم رد شد دوستم بلند اسمش گفت منم گفت چخبرته میشنوه الان....
بعدم که دوستم میگفت برو جزوه هارو بگیر....منم گفتم خیلی صب کن بابا...
اقا ما هرچی نگاه کردیم جزوه ای دست این بشر ندیدیم .کیفشم اینقدر کوچیک بود که جزوه توش جا نمیشد...حواسش بهمون نبود...هرچی اهسته صدا میزدم نمیفهمید....
منم کلافه شدم گفتم الو الو یهو نگاه کرد...منم هول شدم گفتم جزوه جزوه...ینی ابروم رفت....
رفتم میگم جزوه هارو میدین...از تو کیفه کوچیکش کلی جزوه اورد بیرون...
تعجب کردم...
ازش گرفتم جزوه هارو گفت دارم میرم زیراکس میخوای بدین از شماروهم بدم...
میگم مرسی...بعدم با دوستم میریم بنده خدا پشت سرمون میاد منم تند تند میرم....
وارد زیراکس میشیم جزوه هارو میگیره ازمون میده کپی بزنن...
منم غر میزنم که چقدر گرمه اه....
بعد با لهجه خیلی بانمکه شهرشون حرف میزنه میگه فلان جزوه کامل نیست .ی میگه بیا بنویسیمش...منم میگم نه من کار دارم...
لهجه لری داشت خیلی هم غلیظ حرف میزدم...
جوری که یه تیکه اشو اصلا نفهمیدم چی گفت...
بعد جزوه هارو داد دستمون تشکر کردیم ...رفتیم...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 05:31 ب.ظ

روزای کذایی

سه شنبه 31 مرداد 1396 03:57 ق.ظ

نویسنده : سایه
نمیدونم چرا امشب یهو یاد این چهارماه کذایی که تو خوابگاه بودم افتادم....
چهار ماهی که جونم به لبم رسید....
چهارماهی که مجبور بودم دو تا از عوضی ترین و هفت خط ترین ادمای که تو کل عمرم دیدمو تحمل کنم....
هوف فک کردن بهش عذابم میده.....
ادمای بی فرهنگی که با صدای بلند اهنگ گوش میدادن بدون هنزفری...
ادمایی ک من هر صب زودتر از اونا بلند میشدم اوناروهم صدا میکردم....اما این ادمای عوضی هر وقت بیدار میشدن سعی میکردن کم ترین صدایو ایجاد کنن که نکنه منم بیدار بشم و به سرویس برسم....
ادمایی که شبا که من میخواستم بخوابم همش حرف میزدن بلند بلند....
ادمایی که هر وقت من میخواستم درس بخونم اینقدر فک میزدن و بلند بلند میخندین که مجبور بودم از اتاق برم...
روزای کذایی خوابگاه که روی میز مطالعه خوابم میبرد....
روزای کذایی خوابگاه که مجبور بودم دوتا ادم عوضی رو تحمل کنم...
دلم میگرفت که چرا خدا این دوتا جونورو انداخته کنار من...
روزایی که گریه میکردم....
روزایی که میزدم بیرون و کلی راه میرفتم تا اروم بشم...اون روزای کذایی که فک کردن بهش عذابم میده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 04:05 ق.ظ

منه تنها

شنبه 28 مرداد 1396 10:11 ب.ظ

نویسنده : سایه
اررره من حسود میشم....حسود ترین دختر دنیا میشم وقتی با زنت میری مسافرت و به من زنگ نمیزنی....من حسودترین میشم....
بی انصاف تو چه میفهمی از تنهای من....چه میفهمی از روزای من....
تو چه میفهمی....
من حسود ترین دختره دنیا میشم وقتی دست زنتو میگیری میری بیرون.....
+خسته ام
+تنهام
+....
میشه کمکم کنی خدا؟؟؟
چرا ایستاده ای نگام میکنی؟؟؟
چرا کاری نمیکنی؟؟؟
راه میخوام....
خدایا.....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 مرداد 1396 10:22 ب.ظ

جزوه

شنبه 28 مرداد 1396 06:36 ب.ظ

نویسنده : سایه
چقدر این ادم شبیه یه ادم دیگه است از نظر قیافه البته فک کنم....
دوستم میگه بیا ببین فلان جزوه رو این زیراکس داره....منم میگم من اینجا نمیدم کپی خیلی گرون میگیره....
میگه ببین کامل داره یا نه...
میرم زیراکس...سلام- سلام.پسره جوونی بود بیشتر شبیه دانشجوها بود تا کارکن اونجا....میپرسم شما کارکن اینجا هستین؟؟_بله. جزوه فلان درسو میخوام کاملشو دارین؟؟رو میکنه به یه پسره ...میگه سری کامل این جزوه تو میاری که بچه ها میان براشون کپی بزنم...میگه اره...پسره رو میشناسم از بچه های دندونه...سره یه کلاسم تو کلاسمون بود...رو میکنم به سمت پسره...این دفعه به جای مسئول زیراکس اونو مورد خطاب قرار میدم...ببخشید میشه جزوهاتون برام بیارین میخوام کپی کنم...میگه اره..میگه فلان روز میارمشون...منم اهسته جوری که زیراکسیه نشنوه میگم میشه بدینش دست خودم...(اخه خیلی گرون میگیره...جزوه ای که یه جا دیگه  کپی میکنم سه تومن اینجا هیجده هزار تومن ازم میگیره..) اونم میگه باشه...تاکید میکنم که بدینش دست خودم ها.چون اگه بزاره زیراکس دیگه نمیتونم بگیرمش از زیراکسیه....میگه باشه....تشکر میکنم و دست دوستمو میگیرم بدو بدو میریم حواسم نیس پای دوستمو.لگد میکنم میگه اخ سایه....میگم ببخشید بدو بریم که بابام منتظره...
شبیه یه نفره این بشر...
امیدوارم جزوه هارو یادش نره...بهش میخوره یکم فراموش کار باشه...خخخ
دعا یادتون نره....هم واسه من هم واسه مامان بزرگم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 28 مرداد 1396 06:52 ب.ظ

خرید کفش+خواهر فروشنده شدیم

جمعه 27 مرداد 1396 02:32 ق.ظ

نویسنده : سایه
چند روز پیش که رفتم کفش بخرم..جاتون خالی فروشنه مخمو خورد....همش حرف میزد کفشو میداد بهم میگفت بپوش خجالت نکش...از این حرفا...
بهم میگفت تو شبیه خواهریم...
 بین  دوتا کفش دودل بودم همش شک داشتم کدومو بپوشم...هی میگفتم مامان این خوبه یا اون..خخخ اخرش فروشنده که پسره 32-35ساله ایه برگشته میگه خواهر کوچولوی گلم الان مشکلت چیه یه کفشه ها..تو انتخاب واحدت چجوری تصمیم میگیری پس خخخ منم گفتم من ترم یکم ترم یک خودشون انتخاب واحد میکنن...پرسید رشته ات چیه...گفتم پزشکی...دیگه شروع کرد نصیحت کرد که حواست به مریضات باشه از این حرفا...از حرفاش خوش اومده خیلی خوب میگفت...حرفای حقی بهم میزد....
اخرشم خودش تخفیف داد گفت من تا حالا به یه نفرم تخفیف ندادم...اون.یکی همکارشم گفت راست میگه امروز خوش اخلاق شده...فک کنم جدی جدی من خیلی شبیه خواهرش بودم...
حسه یه پرنده رو دارم که از قفس ازاد شده....فراموشی خیلی خوبه...
گاهی یه سری ادم پیدا میشن که خیلی شبیه توان...و اینو فقط خودت میفهمی....
خخخ یادم نمیره اون روزی جلو  در انتظامات وایستاده بودم و درباره سرویس میپرسیدم....
 -شما میاین خیریه؟؟
من-هول میشم...میگم نمیدونم شاید...
میشه به بقیه بگین سرویس اومده بیان سوار بشن...
من-باشه میگم...
خخخخ مثلا میخواستم دعواش کنم...
بعضی ادما یه وجه های عجیب دارن که خیلی متفاوت با اون چیزی که نشون میدن..
مثلا اون روز وقتی تو شیرخوارگاه دنبال بادکنک میدویدی که بگیریش تا بدیش دست اون بچه ...وجه متفاوتو دیدم...یا اون روز که سجاده بدست رفتی سالن مطالعه نمازبخونی...
ادما وجه های متفاوتی دارن زود قضاوتشون نکنین لطفا....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 مرداد 1396 02:35 ق.ظ

زندگی در سر بالایی

جمعه 27 مرداد 1396 02:11 ق.ظ

نویسنده : سایه
ارام باش ای نفسه مطمئنه....
قران خوندم اروم شدم.....
دعا کردم....گریه کردم....حرف زدم با خدا....اروم شدم....
دیگه از همه چیزی دست کشیدم از این ادما...از وابستگی بهشون....
یاد بگیر قوی باشی....
سخت است ادمایو ببینی که پشتت هزارتا حرف بزنن جلوت قربون صدقه ات برن...
چند شب پیش حرفایی زدن بهم که نابودم کرد...بی صدا شکستم....همه چیزو سپردم دست خدا....
برام دعا کنین....مشکلات دارن از سرو کولم بالا میرن....
دعا کنید که نیاز دارم به دعاهاتون...
بیاین قدر داشته هامونو بدونیم...
حال مادربزرگم همچنان بده...براش دعا کنین...
استخاره زدم....
امروز همش با گوشیم سرگرم بودم....
با دوتا از دوستام یه برنامه ریختیم...قراره یه کارایی کنیم دعا کنین درست بشه...
دارم دوباره میشم همون ادم قبل...
تا هفته پیش مشتاق دانشگاه بودم که زودتر باز بشه اما الان....نه...
حوصله بچه های دورو درنگ کلاسمونو ندارم...حوصله اون سال بالایی هم ندارم....
الکی خودتون گول نزنین هیچ وقت...
دعا کنید...دعا دوای دردای منه....با یه سری بچه های جدید پزشکی اشنا شدم...بعضیاشون باحالن...دوتا دوست دندون جدید پیدا کردم یکیشون خیلی باحاله..
بنظرم اینا حداقل کمتر دورو دورنگن....
یه همشهری پیدا کردم...
فعلا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 مرداد 1396 02:15 ق.ظ

کابوس-وحشت

پنجشنبه 26 مرداد 1396 05:36 ب.ظ

نویسنده : سایه
نوشتن تنها چیزیه که ارومم میکنه...
گاهی اینقدر زندگیتیو صرف حسرت چیزایی که میخواستی بدست بیاری نشده میکنی که یهو به خودت میای میبینی عه اکروز من اون چیزیو که دیروز داشتم و اصلا برام اهمیت نداشته رو ندارم و چقدر داغون میشم که ندارمش چقدر بده که دیگه نداریش....
شب روزم پر شده از کابوس...
وحشت....
خوابای پریشون...
خدایا من کجام؟؟
توروخدا قدر داشته هاتونو بدونین....
واسه منم دعا کنین..حالم بده....
واسه مامانبزرگم دعا کنین رگ قلبش بسته شده...
خدایا همه چیزو درست کن سر جد حسین




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 مرداد 1396 05:41 ب.ظ

عنوان نداره

یکشنبه 22 مرداد 1396 08:49 ب.ظ

نویسنده : سایه
تو هوای گرمه تهران اونم ساعت نه شب اومدم بیرون...
عکسمو با عینک براش میفرستم....ظهر بهم میگه چشمات گردالی شده....
دلم برات تنگه....پیراهنتو همراه خودم اوردم
چقدر جات خالیهههههه...
اهنگه بسمه بهنام بانی عالیه....
فراموش میشی؟؟اگه خودت بخوای اره....
چند وقته قدم نزدم حالم بده....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 مرداد 1396 09:03 ب.ظ

پایان این من

شنبه 21 مرداد 1396 09:54 ب.ظ

نویسنده : سایه
بعیده...این حجم از خستگی...این حجم از خواب الودگی...این حجم از تنبلی ازم بعیدههههههه...
من اومدم اعتراف کنم...اعتراف به کم کاری....اعتراف به خواب الودگی....
سخت بود...اما دارم انجامش میدم....دارم فراموشش میکنم....
راستی که چقدر اینجا احساس غربیت میکنم...
وقتی که هنزفری میزارم تو گوشم وقتی اهنگ بسمه بهنام بانی پلی میکنم....
وقتی فکر میکنم به کاراش...
وقتی که فک میکنم چقدر شبیه منی....
اما صب کن...ستوپ....نگه دار....بسههههه...
تمام...تمام پایان این فصل زندگی....
پایان این من....
از این به بعد...دیگه سکوت ...دیگه من....دیگه سرمو میندازم پایین میرم میام...
دیگه پایان این منه شیطون...
من و خدا....
بیخیال ادم ها...
پایان این من....
اغاز منه جدید...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 21 مرداد 1396 10:03 ب.ظ

فصل جدید

جمعه 20 مرداد 1396 11:33 ب.ظ

نویسنده : سایه

بعضی چیزارو که بهشون فک میکنی...
متوجه میشی فقط میشن یه حسرت گوشه دلت....
کاش به خودم فرصت داده بودم و بیشتر فک میکردم....
خدایا....
همیشه اون کاری که عقلتون میگه درسته انجام بدین...هیچ وقت به ندای قلبتون توجه نکنین...
هیچ وقت...

یا یک وبلاگ جدید میزنم...یا از این به بعد اپ میکنم وبلاگو همیشه....
میخوام فصل جدیدی از زندگیمو شروع کنم....
راستشو بخواین ادم گاهی مجبور کنار بیاد با یک سری چیزا...
برام دعا کنید...
باختم بد باختم....
نمیخوام دیگه شکست بخورم....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

امتحانات

دوشنبه 12 تیر 1396 11:58 ب.ظ

نویسنده : سایه
ما اخرین دانشگاهی هستیم که تعطیل میشه...
امتحاناتمونو به شدت سخت میگیرن....از کنکور سخت تر...چهار گزینه ای های سخت..
بچه ها به شدت درس خونن...اینقدر میخونن که گاهی دلم میخواد گریه کنم که اینقدر مثله اونا نمیخونم....
شیطون شدم....دسته خودم نیست من ادمی نیستم که بتونم یه دقیقه یه جا بشینم تو دانشگاهم متاسفانه همین طوره...
میدوم ..دنبال پروانه میکنم...بلند و از ته دل میخندم نه با ناز عشوه...
شاید از دید خیلیا بچه ام اما من این منو دوست دارم....
کاری به بقیه ندارم...
دعا یادتون نره...
تو دانشگاه درس میخونم تا هشت شب...
دیگه انتظامات میشناسنم کلا...اسم فامیلمو شماره دانشجویی مو....
جای تو رو گرفتم....
کلی حرف دارم که میام میزنم حتما
دعااااا



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 13 تیر 1396 12:05 ق.ظ

منه خسته

شنبه 27 خرداد 1396 09:01 ب.ظ

نویسنده : سایه
بسمه الله...
سلام...
چقدر امروز احساس تنهایی کردم...
امروز فهمیدم چقدر همه بچه های پزشکی حسود و برای هم بزنن....
وچقدر امروز احساس کردم تنهام....
تنهایی با گوشت استخوانم امیخته شده....
بچه های دانشگاهمون یه مشت بچه مغرور از دماغ فیل افتاده اند...
چندتا تصمیم مهم تو زندگیم دارم میگیریم...
اگه بخوام عملیشون کنم تمام زندگی به کل عوض میشه....
زندگیم کلی فرق میکنه....
خدایا چیکار باید بکنم...
خودت راه درستو‌ نشونم بده....
خدایا میشه کوتاه بیای؟؟ 
خدایا بسمه...
لطفا کمکم کن...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 27 خرداد 1396 09:14 ب.ظ

فرار

جمعه 26 خرداد 1396 06:14 ب.ظ

نویسنده : سایه
نباید از مسئله فرار کرد باید حلش کرد...
راستشو بخواین هم اتاقیای بی ملاحضه ای دارم...
با صدای بلند اهنگ گوش میدن...
بلند بلند میخندن...
بلند بلند حرف میزنن...
تصمیم گرفتم به جای حرص خوردن...
خیلی ریلکس بگم صداشو کم کن... اروم تر حرف‌ بزن ...
باید یاد بگیرم از حقم دفاع کنم...
تا الان همش داشتم فرار میکردم...
خودمو تو سالن مطالعه از دستشون پنهان میکردم...
اما از الان باید یاد بگیرم از حقم دفاع کنم...
بسمه الله...
دیشب با ز کلی حرف زدمو بحث کردم...
درباره همه چیز درباره خدا....درباره امام زمان...
درباره پوشش ...درباره رابطه دختر پسر...
همه چی...
به یه نتایجیم رسیدم....
دعا میکنین برام؟؟؟
یاد بگیر زود کوتاه نیای...
فک کنم تصور تمام پسرای کلاس دربارم عوض شد بعد از ارائه ام...
تا الان تو چشمشون یه دختر ساکت اروم بودم...حتی بعضا خجالتی
الان شدم یه ادمه جدی که با کسی شوخی نداره...
گرچه مهم نیس اونا چی فک میکنن...
باید یاد بگیرن چجوری برخورد کنن...
خودم از جدیت بی اندازه ام در ارائه راضیم...
تو چشمای بعضیاشون تعجب میدیم قشنگ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 خرداد 1396 06:22 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5